Thursday, October 22, 2009

الهام


دختر دائی الهام

یه دختر دائی داشتم اسمش الهام بود. دختر باریک و نسبتاً قدبلند که اهل حال هم بنظر می رسید. خونشون تو شهرستان بود و ما بعضی وقتها مسافرت می رفتیم خونشون. با اینکه 3، 4 سال از من کوچکتر بود ولی چندان سعی نمی کرد پروپاش رو از من پنهون کنه. عمدتاً دامن می پوشید و ساق پاش کاملاً پیدا بود و وقتی می خواست بشینه یا بلند شه تا ش رو هم می شد دید. اتفاقی که می‏خوام براتون تعریف کنم به یه تابستون که ما چند روزی خونه اونها بودیم برمی‏گرده. حموم اونها طبقه پائین قرار داشت و یه پنجره کوچک برای تهویه هوا به سمت راهرو داشت بطوریکه اگه کسی یه صندلی زیرپاش می‏ذاشت و پنجره هم نیمه باز بود براحتی می‏شد توی حموم رو دید زد. اونروز خانواده من برای دید و بازدید رفته بودند بیرون و من خونه مونده بودم. الهام هم تازه رفته بود حموم. تلفن زنگ زد و دائیم و زن دائیم به من گفتند که یکساعتی میرن بیرون و برمی‏گردند. تصورش رو بکنین که من حشری تو خونه تنها بودم و الهام هم رفته بود حموم. یواشکی رفتم پائین تا ببینم دریچه باز است یا نه. با دلخوری دیدم که دریچه کاملاً بسته‏س. برگشتم بالا و رفتم سراغ کمد لباس الهام. می‏خواستم یه دیدی به لباس زیراش بندازم. یه توری سفید پیدا کردم و شروع کردم به لیس زدن و بوئیدن. م هم حسابی شق کرده بود و آب اولیه اش هم جاری شده بود. رو به م چسبوندم و آبم رو با اون خشک کردم. دوباره رو تا کردم و گذاشتم تو کمد. دوباره رفتم پائین تا ببینم دریچه باز است یا نه. با خوشحالی متوجه شدم که پنجره کوچک تا نیمه باز شده است. در حالیکه دست و پام می لرزید یه صندلی برداشتم و به آرامی و بدون اینکه صدائی تولید کنم رفتم گذاشتم زیر پنجره. به آرومی بالا رفتم و یه نیم نگاهی داخل حموم انداختم. الهام پشتش به من بود و هنوز پاش بود ولی سوتین رو درآورده بود. داشت زیر دوش آب خودش رو ماساژ می داد. سینه‏های تازه-برجسته و نورسش لب و لوچه هر آدم تشنه لبی رو آویزون می کرد. چی می شد اگه من می‏تونستم سینه هاش رو تو دهنم میک بزنم. داشت با سینه هاش بازی می کرد. م حسابی سفت شده بود و کاملاً ملتهب بود. شامپو رو برداشت و شروع کرد به شستن موهاش. از زیر م رو گرفتم و در حالیکه نگاش می‏کردم اونو نوازش می‏دادم. پاهام داشت می لرزید و کم مونده بود که از روی صندلی بیفتم. لرزش پاهام و صدای حاصل از صندلی باعث شد که در یک آن برگرده و به پنجره نگاه بیندازه. من هیچ فرصتی نداشتم تا خودم رو پنهون کنم. بدنم هم کاملاً سست شده بود و اختیار انجام هیچ کاری رو نداشتم. اتفاقی که نباید می‏افتاد افتاد. الهام من رو دید که دارم از پنجره حموم اونو دید می‏زنم. در یک لحظه انگار دنیا رو سرم خراب شد. چه آبروریزی می‏شد اگه بقیه می‏فهمیدند. اما عکس‏العمل الهام برام جالب بود. بدون اینکه خودشو گم کنه شیر آب رو بست و رفت سمت درب حمام اونو نیمه باز کرد. حتماً منظورش این بود که من برم تو. به زحمت و با دلهره از صندلی اومدم پائین و در حالیکه م راست شده بود رفتم سمت درب حمام. با دودلی داخل حموم رو سرک کشیدم. دیدم الهام تو چهارچوب بین رختکن و حمام واستاده و منتظر من. با انگشت و با یک حالت ‏وار به من اشاره کرد که برم تو. با تردید و با آهستگی رفتم تو. سریع اومد و درب رو پشت سرم بست. با اشتیاق یک نگاهی به برآمدگی جلوی شلوارم انداخت و با دست اشاره کرد که روی پیشخون رختکن بشنیم. دیگه ترسم ریخته بود و از اینکه با یه حرفه‏ای طرف بودم احساس راحتی می‏کردم. با طنازی خاصی خیسش رو درآورد و انداخت یه طرف. کسش پر مو بود و رغبتی رو در آدم برای خوردنش ایجاد نمی کرد. بیشتر سینه ها و ش بود که آدم رو حشری می‏کرد. اومد روبروم و جلوی پام زانو زد و با دو دست از طرفین سعی کرد که شلوار و مو باهم دربیاره. همین کارو کرد و شق شده من جلوی صورتش تلوتلو می‏خورد. از آخرین باری که shave کرده بودم حدود یک‏ماهی می‏گذشت و حسابی پرمو شده بودم. الهام هم همین موضوع رو فهمید و سریع بلند شد و با یه تیغ یکبار مصرف و ژل shaving برگشت. شلوار و م رو به کل از پام درآورد و لای پام رو از هم باز کرد. ژل رو اطراف م و لای پام زد. با دست اونو مالید تا حسابی کف کرد و با تیغ شروع کرد به تراشیدن. چنان حرفه‏ای اینکارو می‏کرد که آدم فکر می‏کرد اینکاره‏س. با یه دست، گردن م رو چسبیده بود و با دست دیگه‏ش داشت م رو می‏تراشید. حسابی اطراف و روی م رو تراشید و ازم خواست تا به پشت برگردم و دولا شم تا لای م رو هم بتراشه. همین کارو کردم و از کف لای پام استفاده کرد تا اطراف م رو بتراشه. لذت زایدالوصفی داشتم و حیف که خیلی زود تموم شد. بهم گفت پیرهنت رو درآر تا حسابی بشورمت. پیرهنم رو درآوردم و با هم رفتیم تو حموم. سریع دوش رو برداشت و شروع کرد به شستن پروپای من. دو دفعه از شامپو بدن استفاده کرد و حسابی م و سوراخ م رو شست و تمیز کرد. همه اینکارها حدود 10 دقیقه طول کشید. م همچنان شق بود و گاهی به بدنش می خورد و ملتهب می‏شد. سریع منو دوباره به سمت رختکن هدایت کرد و با یه حوله کوچک لای پام رو خشک کرد. عجب ی شده بود. تمیز و تراشیده و حسابی شق‏شده. جلوم زانو زد و شروع کرد با نوک زبون با سر م بازی کردن. تا زبونش به سر م خورد انگار یکهو یه پالسی از تمام بدنم جریان گرفت که بسیار لذت‏بخش بود. سر م رو مثل آب نبات تو دهنش گرفته بود و داشت میک می‏زد. یواش یواش مقدار بیشتری از م رو تو دهنش جا داد. حواسش به قسمت حساس زیر سر م بود و می دونست که اگه با اونجا زیاد ور بره ممکنه آبم زود جاری شه. به سختی خودمو داشتم کنترل می‏کردم. م تا نصفه تو دهنش بود و هر 7، 8 ثانیه یکبار کل م رو تو دهنش جا می داد و خارج می‏کرد. دید که دارم له‏له می‏زنم م رو ول کرد و رفت سراغ تخمام. با یه دست سر م رو گرفته بود و خیلی آروم نوازش می‏کرد و با دست دیگه‏ش حدفاصل بین تخمام و سوراخ م رو نوازش می‏داد و با زبونش هم به تخمام حال می‏داد. آب اولیه‏م جاری شده بود و با دست اونو به کل م می‏مالوند. دوباره اومد سراغ م. کلش رو تو دهنش جا داد و شروع کرد به بالا و پائین رفتن. از فرط هیجان و شهوت هیچ کاری نمی‏تونستم بکنم. فقط از دستام تکیه‏گاهی برای خودم درست کرده بودم و لای پام رو هم تا جائی که می تونستم باز کرده بود. وقتی صدای آه و اوهم بلند می‏شد م رو از دهنش خارج می‏کرد تا حساسیت من کاهش پیدا کنه. بعد از چند ثانیه دوباره شروع می‏کرد. از پائین و تخمام شروع می‏کرد به لیس‏زدن تا سر م. چند بار پشت سر هم این کار رو کرد که خیلی هیجانی بود. دیگه قادر نبودم خودمو کنترل کنم. یه مقدار منی از سر م زده بود بیرون. با نوک زبون یه ذره مزه‏مزه کرد و بعد سر م رو مثل بستنی کیم میک زد. ناخودآگاه با سروصدای زیاد تمام آبم رو تو دهنش خالی کردم و اونم با اشتیاق نذاشت یه ذره از آبم هدر بره. احساس کردم تو عمرم اونقدر آب رو یه جا تخلیه نکرده بودم. خیلی شهوانی و هیجان انگیز بود. دست‏بردار م نبود و همین جور باهاش ور می‏رفت که دیگه یواش یواش م خوابید. بلند شد و در حالیکه زبونش رو دور و بر لبش می‏چرخوند گفت پاشو بورو که الانه که برگردن و آبروریزی بشه. با رخوت خاصی گفتم منم می‏خوام ... نذاشت حرفم رو ادامه بدم و سریع گفت: وقت زیاده؛ باشه برای بعد. با سستی و رخوت فراوان لباسام رو پوشیدم و رفتم بالا. حدود 15 دقیقه بعد دائیم و زن‏دائیم باهم برگشتن و من خودم رو مشغول دیدن تلویزیون نشون دادم ولی کاملاً سستی بعد از رو می‏شد تو چشمام دید. بعد از حدود 10 دقیقه الهام از حموم اومد بیرون و در حالیکه یه لباس سرهم تابستونی پوشیده بود اومد بالا. یه نگاهی به من که روی مبل لم داده بودم انداخت و یه نگاهی به تلویزیون و یه چشمک معنی‏دار به من زد. این تازه اول ماجراهای من و الهام بود
.

No comments:

Post a Comment